تبليغاتX
حادثه درویشی

دیوانه ایم که روم خانه به خانه

 هر روز دنیایم کوچک و کوچک تر می شود

 جایی برای وهم نیست ... نجاتی از واقعیت هم نیست ...

قفس تنگ است ...

 

 

+ تاريخ شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 20:2 نويسنده نگار |

 برای مدتی که نمیدونم چقدر طول خواهد کشید هستم و نیستم

مثل زمزمه اهنگی که به سختی به یاد میاری ...

مثل اسم همه وبلاگهایی که اون گوشه ثبت شدند ...

+ تاريخ شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 0:23 نويسنده نگار |

اگه دنیا مال من بود ... یه روزش به کام من بود ... بین صد تا سرنوشت یکی نوشتنش با من بود... دلت اینجا پیش من بود ... اگه ماه دست من بود ... اگه گوش باد به حرف من بود ... یک شب از هزار و یک شب قصه هاش از دل من بود ... دلت اینجا پیش من بود ... اگه مهتاب یار من بود ... خورشید از من بود ... وای اگر گریه ابرها یه روز به حال من بود ... دلت اینجا پیش من بود ... هر جا رد پای من بود دو تا چشم دنبال من بود ... یه نگاهی که تا چند وقت سنگینیش رو دوش من بود ... یه نفر غیر تو انگار همیشه عاشق من بود ... یه نفر بود که وجودش محض دلگرمی من بود ...

(زیبا شیرازی)

 

 

 

+ تاريخ شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 20:56 نويسنده نگار |

باید ان نسیمی می بودم

که شتابان رو به سوی رهایی دارد ...

دلم گرفته ز اینجا ... ز غبار این بیابان ...

هوس سفری دارم ...

 

 

+ تاريخ سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:59 نويسنده نگار |

تمام بدبختی ها از زمانی شروع شد که به این فکر افتادیم که شاید چیزی بهتر نیز وجود داشته باشد .
+ تاريخ شنبه سوم مرداد 1388ساعت 20:28 نويسنده نگار |

دم نمی زنم

تا یادم برود

تنها بگو

قصه ما را بخشید و رفت .

+ تاريخ یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 21:36 نويسنده نگار |

ان شب

هم تو خوابیدی هم من

فردا دیگر خورشیدی نبود

فردا هیچ وقت روز دیگری نبود.

 

 

هیچ کاروانی نبود

سفر من

از تنهایی پل شروع شد .

 

 

چشمانم را می بندم

باز که میکنم

همان جا هستی

من کی این دروغ را باور کردم

که چشم بهم بزنی تمام شده ؟

+ تاريخ یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 0:13 نويسنده نگار |

وقت تولدی دیگر است

حادثه ای غریب

دنیایی نو

وقت مرگ پوسیدگی

وقت زندگی که به بدیع بودن ان ایمان بیاورم . خود خالق لحظه لحظه ان باشم.

دنیایی که در ان به احساس بیاندیشم و رها از کلمات جاری شوم در سکوت

نه طلسم شب باشد نه قفس

جوانه های اندیشه باشد

من باشم و یک دریا شوق برای شکستن سد رفتن.

+ تاريخ چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 14:13 نويسنده نگار |

تو انجا

در لحظه ای که به بی نهایت می رود

مغلوب مرگی خاموش

در هجوم تلخ وحشت و ترس

غرق می شوی در خونی پاک

و شب تاریک تو هیچ گاه به صبح نمی رسد

 

اینجا من

با تنی که رنگ خون تو را می گیرد

به اغوشت می کشم

نگاهت می کنم

همراهت میشوم

خسته از درد های ناگفته

شب را به اندوه خیس باران می سپارم .

 

+ تاريخ جمعه پنجم تیر 1388ساعت 12:52 نويسنده نگار |

با تن گردی از مخمل فیروزه ای

و بال نازکی از یشم

هیچ کس نخواهد گفت زیبایی ای پرنده

چرا که مگس نام توست

چرا که از این پیش تر

ازرده مان کرده ای

و پر وبالت را از شادی به هم ساییدی

شمس لنگرودی

 

+ تاريخ چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 18:18 نويسنده نگار |